تبلیغات
خدای خوبم... - چـــادر نماز ....
خدای خوبم...
خداوندا،خداوندا !!! قرارم باش و یارم باش... جهان تاریکی محض است!!! می‌ترسم ، کنارم باش...
جمعه 24 خرداد 1392 :: نویسنده : هو المحبوب


داشتم سجاده آماده می کردم برای نماز، همین که چادر مشکی ام را از سر برداشتم تا چادر نماز بر سر کنم گفت:

این همه خودت را بقچه پیچ می کنی که چی؟

بر گشتم به سمت صدا، دختری را دیدم ک در گوشه ی نمازخانه نشسته بود.

پرسیدم: با منی؟

 

 

گفت: بله! با تو ام و همه ی بیچاره های مثل تو که گیر کرده اید توی افکار عهد عتیق! اذیت نمی شوی با این پارچه ی دراز دور و برت؟ خسته نمی شوی از رنگ همیشه سیاهش؟

تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت می شوی ، چرا مثل عزادارها سیاه می پوشی؟

.و بعد فقط بلدید گیر بدهید به امثال من

خندیدم و گفتم: چقدر دلت ﭘُر بود دوست من! هنوز اگر حرف دیگری مانده بگو.

خنده ام را که دید گفت: نه! حرف زدن با شماها فایده ندارد.

گفتم: شاید حق با تو باشد عزیزم. پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت: بله.

گفتم من چادر را دوست دارم. چادر؛ مهربانیست...

با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای...

گفتم؛ چادر سر می کنم، به هزار و یک دلیل. یکی از دلایل چادر سر کردنم حفظ زندگی ِ توست.

با تعجب به چهره ام نگاه کرد.

پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟ گفت: فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم

گفتم خوب؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مرد ها می گوید؛ غض بصر داشته باشید یعنی مراقب نگاهتان باشید. تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر. این تکالیف مکمل هم اند، یعنی اگر مردی غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من باید مانع و حافظ او باشد، و من اگر حجاب درست و حسابی نداشتم، غض ِ بصر مرد و کنترل نگاهش باید مانع و حافظ من باشد.

همسر تو، تو را "دید"، کشش ایجاد شد، و انتخابت کرد. کجا نوشته شده است که همسرت نمی تواند از تماشای زنانی غیر از تو لذت ببرد، وقتی مبنای انتخاب برای او نگاه است؟!

گفت: خوب... ما به هم تعهد دادیم.

گفتم: غریزه، منطق نمی شناسند، تعهد نمی شناسد. چه زندگی ها که به چشم خودم دیدم چطور با یک نگاه آلوده به باد فنا رفت.

من چادر سر می کنم، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد، و نگاهش را کنترل نکرد، زندگی تو، به هم نریزد. همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود. من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادری که بیشتر شبیه کوره است از گرما هلاک می شوم، زمستان ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ی تو. من هم مثل تو زن هستم. تمایل به تحسین زیبایی هایم دارم. من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بریزم، زمستان ها راحت تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. من روی تمام ِ این علاقه ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه ی سهم ِ خودم حافظ ِ گرمای زندگی تو باشم.

سکوت کرده بود...

گفتم؛ راستی... هر کسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان ِ جامعه ام با موهای رنگ کرده ی پریشان و صد جور جراحی ِ زیبایی فک و بینی و کاشت گونه و لب و آنچه نگفتنیست، چشم های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند.

حالا بیا منصف باشیم. من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟

بعد از یک سکوت طولانی گفت؛ هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم ... راست می گویی...

 





نوع مطلب : مناسبتی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 شهریور 1392 08:14 ب.ظ
و همه چیز به خوبی خوشی تمام شد.خب خدا روشکر
هو المحبوبممنون
اینکه اسم نزاشتید یعنی من شمارو میشناسم؟؟؟؟
پنجشنبه 13 تیر 1392 10:15 ق.ظ
مرز مردن وشهادت
خون نیست
خود است
كاش بیشتر به خودمان بی اییم
لذت بردم منطق كلام خوبی بود
هو المحبوبسلام...
ممنونم از حضورتون...
سه شنبه 11 تیر 1392 07:39 ق.ظ
حاج خانوم تقبل االله......
♦♦آپمممممممممم♦♦
بدو بیا بهم بسر ....
منتظرررررررررما.....
فعلا....زت زیاد
یکشنبه 2 تیر 1392 10:52 ق.ظ
ساده بپوش!ساده راه برو!

اما در برخورد بادیگران ساده نباش!!!!

زیرا سادگیت را نشانه میگیرند!!!!

برای درهم شکستن غرورت
هو المحبوبباعشه...
پنجشنبه 30 خرداد 1392 06:43 ب.ظ
سلام
بسیار زیبا نگاشتید قلمتان استوار
اجازه می فرمایید از مطلب شما با ذکر منبع استفاده کنم؟!
منتظر پاسخ شما هستم
ما را هم دعا...
یا حق
سه شنبه 28 خرداد 1392 09:26 ق.ظ
گاه می اندیشم...

چندان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم

همین مرا بس که کوچه ای باشد و باران

وخدایی که زلال تر از باران است
یکشنبه 26 خرداد 1392 06:01 ب.ظ
سلام
...
من صدای بی فریادم
...
و فریاد بی صدا...
هو المحبوبسلام
....
منم نجمه ساداتم
....
خوشبختم از آشنایی با شما
:-)
جمعه 24 خرداد 1392 11:07 ق.ظ
سلام بر تو که گلویت، بوسه گاه پیامبر بود. ای خلاصه فاطمه و علی!بر ما بتاب که در تیرگی خاک، بی آفتاب یاد تو، پامال عبور روزهاییم و تنها عشق است که می تواند در تعریف تو، قد راست کند. امروز، خانه محقر علی، در آفتاب جمال تو، به مرکزیت عالم، شناخته خواهد شد و نورِ خلق شده حسین که سالها پیش از خلقت آدم در افلاک غوطه می خورد،در قاب جسم خویش، حلول خواهد کرد.

اعیاد بر شما مبارک
هو المحبوببر شما نیز مبارک...
چه متن های قشنگی میزارید!
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

اندکی تامل....
فعالیت کردن درفضای مجازی وپاک ماندن درآن تقوای دوچندانی میخواهد.یادمان نرود...گاهی به گناه به اندازه یک کلیک فاصله داریم.یادمان نرودکه فضای مجازی هم محضرخداست...درروزحساب تمام این سایت ها..تمام چت روم ها به حرف می آیندو گواهی میدهندبرکارهایمان.نکندکه شرمنده شویم...امان از لحظه غفلت که خداشاهداست وبس...گاهی روی مانیتورکامپیوتربچسبانیم:

ورودشیطان ممنوع
مدیر وبلاگ : هو المحبوب
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :